کالبدشکافی احساسات برهنه؛ چرا شاهکارهای سینمای مستقل فرانسه همواره فاتح کن هستند؟

وقتی یکی از این فیلم‌ها تمام می‌شود، معمولاً چند دقیقه‌ای طول می‌کشد تا آدم بتواند از جایش تکان بخورد؛ نه از سر گیجی، بلکه چون انگار چیزی از درونش بیرون کشیده شده و هنوز وقت نکرده پسش بگیرد. سینمای مستقل فرانسه از همان اول قرار نبوده مهربان باشد. این سینما هیچ‌وقت نخواسته زخم‌ها را بپوشاند؛ برعکس، انگشتش را روی همان‌جایی می‌گذارد که درد می‌کند. وقتی سراغ تاریخچه‌ی فیلم های برنده نخل طلای فرانسه می‌رویم، با فیلم‌سازانی روبه‌رو می‌شویم که به‌جای سرگرم کردنمان، یقه‌مان را می‌گیرند و مجبورمان می‌کنند به تاریک‌ترین -و شاید صادقانه‌ترین- زوایای خودمان نگاه کنیم.

سوالی که همیشه مطرح بوده این است: چرا هیئت داوران سخت‌گیر کن، سال به سال، دل‌باخته‌ی همین جنس روایت‌ها می‌شوند؟ جواب را باید در نگاه فرانسوی‌ها به روان آدمی جست‌وجو کرد. آن‌ها اصلاً کاری با خیر و شر مطلقِ سبک هالیوودی ندارند؛ آدم‌هایشان همیشه یک جایی وسط راه گیر کرده‌اند، در همان برزخ خاکستری‌ای که همه‌ی ما زندگی واقعی‌مان را در آن می‌گذرانیم. در بهترین فیلم های مستقل فرانسه بحران هیچ‌وقت با انفجار شروع نمی‌شود؛ از دل یک سکوت سنگین سر میز شام بیرون می‌زند، از یک نگاه دزدکی توی مترو، از فروپاشی آرام‌آرامِ رابطه‌ای که دیگر کسی جرأت اسمش را نمی‌آورد.

این نوشته قرار نیست یک لیست خشک از شاهکارهای سینمای هنری باشد. بیشتر شبیه یک دعوت‌نامه است؛ دعوت به سفر در ذهنِ فیلم‌سازهایی که تصویر را ابزاری کرده‌اند برای کالبدشکافیِ هویت، ترومای فراموش‌شده و آن جنون خاصی که اسمش را عشق گذاشته‌ایم. بیایید با هم ببینیم نخل طلای کن چطور تبدیل شده به نشانِ افتخاری برای جسارت در سینمای اروپا.

 

Blue Is the Warmest Colour؛ ویرانی آرام یک هویت در آتش عشقی که همه‌چیز را می‌بلعد

بعضی وقت‌ها تلخ‌ترین اتفاقِ یک رابطه نه خیانت است و نه مرگ؛ یک فاصله‌ی نامرئی است که آرام‌آرام، بی‌سروصدا، بین دو آدم از دو دنیای متفاوت شکل می‌گیرد. این فیلم قصه‌ی آدل است؛ دختری که در حال کشف خودش، غرق می‌شود در رابطه‌ای پرشور با اما، دانشجوی هنری که هم به او جان می‌دهد و هم آرام‌آرام از درون خرابش می‌کند.

تحلیل فیلم فرانسوی Amour

نکته‌ای که در هر بار دیدن این فیلم بیشتر خودنمایی می‌کند، این است که ماجرا اصلاً سرِ گرایش جنسی نیست؛ سرِ طبقه است. خانواده‌ی ساده و کارگریِ آدل که سر میز شام از ماکارونی و امنیت شغلی حرف می‌زنند، در برابر خانواده‌ی روشنفکر و مرفهِ اما که صدف می‌خورند و از هنر آوانگارد صحبت می‌کنند – همین تضاد ساده و بی‌رحم است که ریشه‌ی همه‌ی این فروپاشی می‌شود.

عبداللطیف کشیش برای اینکه این حس بلعیده‌شدن را به ما منتقل کند، دوربینش را طوری نزدیک می‌برد که انگار دیگر حریم خصوصی معنایی ندارد. کلوزآپ‌های افراطیِ او روی صورت، اشک، لب‌های لرزان، حتی جویدن غذا مکث می‌کند؛ تماشاگر دیگر یک ناظرِ بی‌طرف نیست، یک شاهدِ محرم می‌شود که راه فراری از این صمیمیتِ خفه‌کننده ندارد. اگر دلتان می‌خواهد بفهمید یک اثر هنری چطور می‌تواند همزمان مرهم زخم و خودِ زخم باشد، سراغ فیلم ابی گرم ترین رنگ است بروید.

 

Anatomy of a Fall؛ وقتی حقیقتِ یک زندگی مشترک زیر نور بی‌رحم دادگاه تکه‌تکه می‌شود

چه اتفاقی می‌افتد اگر همه‌ی دعواهای پنهانی یک زندگی زناشویی، حسادت‌های حرفه‌ای، ناامیدی‌های سال‌ها، یک‌شبه زیر نور سرد یک سالن دادگاه ریخته شود روی میز؟ «آناتومی یک سقوط» با یک مرگ مشکوک در یک کلبه‌ی برفی شروع می‌شود، اما خیلی زود می‌فهمیم این فیلم اصلاً قرار نیست یک تریلر جنایی معمولی باشد؛ تبدیل می‌شود به یک کندوکاو روانیِ دردناک درباره‌ی اینکه اصلاً «حقیقت» چه معنایی دارد.

جاستین تریه اینجا با ما صادق است، حتی اگر این صداقت دردناک باشد: ما هیچ‌وقت، هیچ‌وقت شریک زندگی‌مان را صددرصد نمی‌شناسیم. دادگاه در این فیلم بیشتر شبیه استعاره‌ای است از قضاوت‌های سطحیِ جامعه. دادستان تلاش می‌کند از دل نوشته‌های ادبیِ ساندرا و ضبط‌های صوتیِ دعواهایشان یک حقیقتِ روشن و قطعی بیرون بکشد، اما فیلم صادقانه به ما می‌گوید که حقیقتِ یک رابطه نه مجموع دعواهاست و نه مجموع لحظه‌های عاشقانه؛ یک چیز مه‌آلود است که جایی وسط این دو گم شده.

ساندرا هولر در این نقش، زنی می‌سازد که همزمان سرد است، آسیب‌پذیر است، مغرور است و ترسناک‌آور واقعی. او حاضر نیست نقشِ بیوه‌ی گریان و قربانی را بازی کند، و همین انتخاب، هم مخاطب و هم هیئت منصفه‌ی داخل فیلم را در موقعیتی معذب و آزاردهنده می‌گذارد. اگر از پایان‌بندی‌های روشن و قطعی خسته شده‌اید و دلتان پیچیدگیِ تاریکِ روابط آدم‌ها را می‌خواهد، این فیلم برای شماست.

 

Titane؛ جست‌وجوی خشن برای یک آغوش امن، در دنیایی از جنس فلز و تنهایی

بعضی تروماهای دوران کودکی آن‌قدر عمیق ریشه می‌دوانند که بدن را هم شکل می‌دهند؛ از ما هیولایی می‌سازند که تنها زبانش برای زنده ماندن، خشونت است. «تیتان» قصه‌ی الکسیاست؛ زنی که بعد از یک تصادف وحشتناک در بچگی، یک صفحه‌ی تیتانیوم در سرش کار گذاشته‌اند، و حالا در بزرگسالی گرایش‌هایی سادیستی دارد و رابطه‌ای بیمارگونه با ماشین‌ها.

معرفی فیلم فرانسوی Titane

فیلم Titan ساخته‌ی جولیا دوکورنو یکی از رادیکال‌ترین و شوکه‌کننده‌ترین برنده‌های تاریخ کن است. اما زیر این پوسته‌ی خشنِ بادی‌هارر، یکی از لطیف‌ترین قصه‌های سینما درباره‌ی «پذیرفته شدن، بی هیچ قید و شرطی» پنهان شده. وقتی الکسیا برای فرار از پلیس، خودش را جای یک پسر گمشده جا می‌زند و پا به زندگیِ یک آتش‌نشانِ درهم‌شکسته می‌گذارد، فیلم یک‌باره مسیرش عوض می‌شود.

تضادِ بدن فلزی و زخمیِ الکسیا با بدن فرسوده و استروئیدزده‌ی ونسان (پدرِ قلابی‌اش)، یکی از زیباترین استعاره‌های سینمایی برای توصیف تلاش انسان مدرن برای فرار از پوسیدگی و تنهایی است. دوکورنو با نورهای نئونی، سایه‌های غلیظ و موسیقیِ تپنده، فضایی می‌سازد که هم کابوس است و هم عجیب‌آور انسانی. تیتان انگار می‌خواهد بگوید: بعضی وقت‌ها برای رسیدن به ناب‌ترین شکلِ رستگاری، باید از دلِ کثیف‌ترین انحراف‌ها گذشت.

 

Amour؛ زوال بی‌رحمِ جسم و آخرین امتحانِ سخت برای وفاداری

ترسناک‌ترین فیلم‌های تاریخ سینما، معمولاً درباره‌ی هیولا یا روح نبوده‌اند؛ درباره‌ی زوالِ آرام و بی‌وقفه‌ی کسانی بوده‌اند که دوستشان داریم. میشائیل هانکه در فیلم Amour قصه‌ی ژرژ و آن را روایت می‌کند، زوجی سالخورده که بعد از سکته‌ی مغزیِ آن، زندگیِ آرامشان یک‌شبه به کابوسی خفقان‌آور تبدیل می‌شود.

تحلیل فیلم فرانسوی Amour

نگاه هانکه در این فیلم عمداً سرد است، بالینی است، هیچ نشانی از احساساتی‌گریِ رایج سینمای هالیوود در آن نیست. عشق برای او نه در جمله‌های رمانتیک، بلکه در تحملِ بوی بیماری، در عوض کردن پوشک، در خیره ماندن به چشمانی که هر روز کم‌سوتر می‌شوند، معنا پیدا می‌کند. آپارتمانِ بزرگِ پاریسیِ آن‌ها کم‌کم شبیه یک مقبره‌ی ایزوله می‌شود؛ انگار بیماری، آدم‌ها را از جریانِ اصلیِ زندگی جدا می‌کند.

دوربینِ ثابت و فاصله‌دارِ هانکه اجازه نمی‌دهد با گریه کردن خودمان را خالی کنیم. مجبورمان می‌کند به چهره‌ی بی‌رحمِ مرگ نگاه کنیم، بدون فرار. تصمیمی که ژرژ در انتهای فیلم می‌گیرد، همان‌قدر که بحث‌برانگیز است، عاشقانه هم هست؛ انتخابی بین پایان دادن به رنجِ کسی که دوستش داری، یا ادامه دادنِ خودخواهانه‌ی حضورش.

 

سخن پایانی؛ کن و جست‌وجوی بی‌پایان برای حقیقت

چیزی که سینمای مستقل فرانسه را در جشنواره‌ای مثل کن این‌قدر خاص می‌کند، همین تعهدِ بی‌قیدوشرطِ فیلم‌سازانش به «واقعیتِ عریان» است؛ همان چیزی که سال به سال، نخل طلا را نصیبشان می‌کند. آن‌ها اصلاً دنبال این نیستند که با سینما دردمان را تسکین بدهند؛ برایشان سینما آینه‌ای است که باید ترک‌های روحمان را نشانمان بدهد. از کالبدشکافی هویت‌های گم‌شده تا فروپاشی آرام رابطه‌ها، همین فیلم‌های برنده نخل طلای فرانسه‌اند که تا مدت‌ها بعد از بالا رفتن تیتراژ، دست از سرمان برنمی‌دارند.

دیدگاه های کاربران

0 نظر

اولین نفر باشید که دیدگاهی ثبت می‌کند

فیلم یا سریالی با این عنوان یافت نشد